خرید بک لینک
تقریبا یک روز مانده یک روز فرصت داری تا نگاه کنی به من به چشمانم به سالی که بد گذشت یک روز دیگر فرصت داری تا علی را در آغوش بگیری علی سال 95 را و با همه اشتباهاتش رهایش کنی علی دیگر باید ساخت یک روز دیگر مانده از سال 95 کاری به 95 یا کاری به کبیسه بودنش ندارم 95 بد گذشت چون مقصرش خودم بودم همان

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 15:06

میدانم خوب میدانم قصه من یکی بود یکی نبود .. نبود میدانم قصه من هیچوقت زیر گنبد کبود نبود خوب میدانم آسمان شهر من رنگی نبود میدانم قصه من سیاه - سفید - قرمز یا آبی نبود میدانم خوب میدانم آخر قصه من خاکستری است قصه من به سر نمیرسد کلاغ به خانه اش میرسد اما من نه اینجایی که ایستاده ام را ببین خیلی

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 15:06

من علی ام این اسمیه که بابای خدابیامرزم و مامانم روم گذاشتن 19 سالمه ولی انگار 190 سالمه... روزامو ماه ها سال هامو با کامپیوتر گذروندم و میگذرونم اسم مستعارم آقای رباته چون نمیخوام تو فضای مجازی زیاد با اسم واقعیم باشم عینکی نیستم ولی دوست دارم عینک بزنم چون یه حس خوبی بهم دست میده مثل این بچه د

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 8:03

هر وقت این امکان وجود داشته باشه که چیزی با جاوا اسکریپت نوشته بشه

قطعا با جاوا اسکریپت نوشته خواهد شد !


پ.ن : این قانون اهمین جاوا اسکریپت رو بیان میکنه :)

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 18:56

سلام خیلی وقته ننوشته بودم با خودم قهر بودم حالا بنا به دلایلی... :) الانم آشتی نیستم فقط اومدم بنویسم بلکه آروم تر بشم نمیدونم چی بگم بله من او را رها کردم تا او خود را دریابد و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی اما من آنقدر او را دوست دارم که او را رها میکنم برای همیشه رها از تمام بند ها و زنجیر

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 18:56

سال جدید نزدیکه خودمونیم ولی امسال خیلی سال بدی بود حداقل برای من که اینطور بود یعنی از اولش که بشینم بهش فکر کنم قطره قطره اشکه که از چشمام میریزه اشک برای اینکه چی میشد اگه من این 365 روز رو زندگی نکنم چی میشد اگه من 365 روز میخوابیدم ولی هر چی که بود گذشت باید پاشم باید دوباره راه بیوفتم به ی

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:21

بعضی وقتا از پوچی این زندگی لذت میبرم با خودم فکر میکنم همچین پوچ پوچ هم نیست با کلی جذابیت و رمز آلود بودن نمیشه گفت زندگی پوچه زندگی یه جور بازیه کسی برنده اس که از قواعد بازی بیشتر بدونه و قواعد این بازی چیزی نیست به جز دانش و تو این بازی زندگی من ترجیح دادم نقش جوکر بازی باشم اگه چیزی رو یاد دا

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:21

سلام به همگی یه مجموعه دیگه از بهترین شعر ها و جمله هایی که این هفته خوندم هم به دفتر شعر اضافه میشه امیدوارم که لذت ببرید این مجموعه : روزهای نارنجی بیخیال نداشته هایت بیخیال غصه هایت بیخیال هر چه که تو را ناآرام میکند عشق را ، زندگی را ، بودن را بچش و ببین و لمس کن خدا با ماست ... کاش میشد برو

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:21

پنجشنبه 19 اسفند سال 1395 ساعت 17 و 55 دقیقه هوا داره تاریک میشه امروز هم گذشت دیشب برای امروز خیلی برنامه ریخته بودم صبح بیدار شدم سرحال و پر انرژی درس میخوندم همه چی داشت عالی پیش میرفت تا اینکه وقتی رفتم کمی استراحت کنم برقا رفت آره دقیقا از همونجا شروع شد که من دیگه برنامه هامو گذاشتم کنار هوفف

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:21

در آخرین روزهای این سال بدی که گذشت

تصمیم گرفتم خیلی از روزنوشت هامو حذف کنم

حتی دوست ندارم یک یادگاری از اون روزها داشته باشم

باشد که سال 96 سال خوبی باشد...


آقای ربات - تغییر

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:21

هر ده قدم که جلو تر میرفتم پشت سرم رو نگاه میکردم همش حس میکردم کسی داره منو تعقیب میکنه حس میکردم اگه دیر نگاه کنم با خنجر زده منو اره حس میکردم یه آقای ربات دیگه هم وجود داره نمیدونم توهم زده بودم یا نه ولی شنیدم یکی رو صدا کرد با صدای خودم و اون هم شنید...و داشت منو نگاه میکرد من مونده بودم آقای

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:21

باد میرود جاده میرود اتومبیل ها میروند قطار میرود و تو میروی همه میروند به جز من همه در فرداهایشان سیر میکنند به جز من منی که نمیتوانم دل از تو و گذشته بکنم زندگی میرود گذشته هر لحظه دورتر میشود و من هر لحظه از زندگی دورتر همه چیز در حال حرکت است دیروز کلاهم را هم باد برد حتی کلاهم هم رفت میدانی

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:21

به نظر دختر بود

از آنهایی که موهایش را نمیبافت

حوصله هیچکس را نداشت

دنیایش از دنیای مردم زمین جدا بود

از دور می آمد

چقدر جالب بود

لباسش با من ست بود

این طرف ها ندیده بودمش

مال این حوالی نبود

او دختر بود

نه یک دختر معمولی

نمیدانم

من از دور دیدمش نمیدانم...

ولی به نظرم عطرش از بهشت بود...

و چقدر سریع گذشت

از کنار من

صدای دلم را نشنید

که میگفت نامت چیست...؟

نامش را نگفت...


آقای ربات - خیالی

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:21

من شاعر نبودم

حتی نویسنده هم نبودم

من هیچ نبودم

تا وقتی که عاشق شدم

عاشق شدم...عشقی که هفته ها طول کشید

و در این مدت من همه چیز شدم

نویسنده

شاعر

بااحساس

هنرمند

عکاس

ولی ای کاش عاشق نمیشدم

عشق که توان گفتنش را نداشته باشی

نتوانی حسش کنی

فقط زیر باران ها لمسش کنی

چه فایده

فقط تو میمانی و یک من افسرده

:(

آقای ربات - هیچ

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:21

هنوز هنوز پنجره را به بهانه بوی تو باز گذاشته ام هنوز قاب عکس دو نفره مان را به بهانه بازگشت تو پاک میکنم هنوز شمعدانی ها را به یاد تو آب میدهم میدانی اصلا هنوز نوروز را به بهانه تو جشن میگیرم هفت سینش را با عشق تو میچینم هنوز هنوز رد اشک های آن شبی که رفتی روی بالشت جا مانده اشک هایی که اشک نبود

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:21

تو من را دوست داشتی من او را اون دیگری را دیگری دیگری را ... و همینطور ادامه داشت تو به پای من افتادی من به پای او او به پای دیگری تو برای من از پیش دیگری رفتی من برای اون از پیش تو رفتم و او برای دیگری از پیش من رفت این مزخرف ترین قانون دنیاست... مثل دومینو تو به من ضربه میزنی من به او و او به دیگری ... ضربه میزنیم و ضربه میخوریم ولی یاد گرفتم اگر کسی رفت اگر توانست ترکم بکند راه رفتن را یاد گرفته فرار کردن را یاد گرفته صد بار هم که بگیری اش و در پشت میله های قلبت زندانی بکنی اش باز هم راهی برای فرار پیدا میکند و میرود و یاد گرفتم خودم را برای دیگران خراب نکنم یاد گرفتم که کسی که میرود رفتنی است و باید برود و من نمیتوانم جلویش را بگیرم یاد گرفتم وقتم را برای کسی که یک بار توانست من را ترک کند هدر ندهم ولی مشکل اصلی اینجاس که ما اصلا عاشق نمیشویم ما اصلا درگیر عشق نمیشویم گاهی وقتها یک تمایل قبلی یک طرفه است یا حتی دو طرفه ولی خیلی سست و بیشتر اوقات دلبستگی و وابستگی است... افسوس .... افسوس که من دیر دلبسته شدم درست زمانی که رفتم بگویم دوستش دارم و رفتم بگویم وابسته اش شده

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

این روزها حس میکنم هر مطلبی که مینویسم

برمیگرده به خودم

حس میکنم یا کسی میخونه و بدون هیچ حسی رد میشه ازش

یا فقط باز میکنه وبلاگ رو و میبنده


حداقل تو این پست بگید که هستید

تا من بدونم !

با تشکر


آقای ربات - حس میکنم دارم با دیوار حرف میزنم !

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

دنیای ریاضیات خیلی دنیای عجیب و فوق العاده اییه حداقل برای من تو این چند ماه سعی کردم هر هفته یه بخش از ریاضیات رو بخونم و هر هفته هر چیزی که میخوندم رو یاد بگیرم و این باعث شده بود من درگیر مسئله ها بشم باهاشون ور برم و خلاصه غرق بشم توی اون بخش از ریاضی اول از دنباله ها شروع کردم شب و روزم شده بود دنباله ... الگو تشکیل میدادم مسئله ها رو حفظ میکردم و تو مهمونی ها توی ذهنم جواب میدادمشون ههه بعد از دنباله نوبت به تابع رسید خیلی بحث کوتاه و شیرینی بود یه روزایی شده بود صبح زود از خواب بپرم و سریع برم سر کتاب و یه مسئله ایی رو حل کنم ! توی خواب هم مسئله حل میکردم ! بعد از تابع هم رسیده بود به لگاریتم ها... آخ که هفته قبل چه حس و حال خوبی بود دنیای ساده و بی آلایش لگاریتم ها بدون هیچ سختی کنار هم چیده شده بودن این هفته هم مثلثات رو شروع کردم کمی سخته ولی سختیش شیرینه تو خواب تو بیداری هیچ وقت ذهنم پاک نمیشه از سینوس و کسینوس ها ! به راستی که من چقدر انتخاب درستی کردم تو انتخاب رشته ریاضی و ریاضی چقدر با احساس من سازگاره ... آقای ربات - ریاضی ...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

در واقع من خیلی وقتا بغض میکنم ولی وقتی نگاه میکنم و میبینم همه عکسامو سیاه و سفید میگیرم وقتی حق ندارم شاد باشم وقتی زندگی برای من اینقدر بد میگذره بغضم بد میشه درست مثل این بغض های اسفندی بغض نه برای اینکه کودک بودم و اسباب بازی مورد علاقه ام شکست ... نه... بغض برای اینکه دیروز زندگی ضربه ایی به من زد که دردش را حس نکردم... یعنی دیگر من جزئی از این دنیا نبودم یعنی من مرده بودم .... امشبو و باران و تنهایی و خلوت مجبورم کرد چیزی بنویسم باشد که بغض لعنتی اسفند ماه ساکت شود آقای ربات - بغض اسفند

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

در حقیقت آدمى در یک سکانس از زندگى اش گیر مى کند و بعد دیگر مهم نیست که تا کجا پیش مى رود... تا هر جایى که برود، تا هر جایى باز هم با یک چشم بر هم زدن برمى گردد به همان سکانس، به همان سال، به همان روز، همان ساعت، همان لحظه و پیر شدن انسان از همین لحظه شروع مى شود. و این به بعد همه سکانس ها تکراری میشود سکانس به سکانس صحنه به صحنه آدم بازی میکند و حواسش هم نیست به پیر شدن ها گاهی گریه میکند گاهی میخندد گاهی پشت میکند به همه چیز گاهی در آسمان شهرش پرواز میکند او این حق را دارد که هر کدام از این سکانس ها را بار ها و بار ها تکرار کند چون زندگی زندگی اوست فیلم فیلم اوست و به آدم های دیگر ربطی ندارد آدم های دیگر باید دنبال فیلم زندگی خودشان باشند دنبال سکانس های خودشان به نظر من انسان این حق را دارد که سال ها به یک نقطه خیره شود و بعد از مدتی کتش را بتکاند و بلند شود و برود گاهی به یک جایی از زندگی میرسی که اسمش سکانس آخر است واقعا فکر میکنی همه چیز تمام است اما رد میشود و تمام میشود و در عین ناباوری دوباره میبینی زندگی ادامه دارد میروی برای سکانس بعدی نور - صدا - حرکت ....

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

بنای هستی بر مبنای هندسه بنا شده است

"گالیله"

آری بنای هستی بر مبنای هندسه بنا شده است

و کسی که هندسه بنداند یعنی مهندس است !

و کسی که عاشق هندسه باشد.....


امروز 5 اسفند ، روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی و روز مهندس رو به همه دوستای مهندسم و حتی غیر مهندسم تبریک میگم !


آقای ربات - تو مهندس لحظه های حال خرابی های منی :)

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

اینکه تو نیایی یک سر داستان است و اینکه من تا کی منتظرت خواهم ماند داستان دیگری میدانی؛ من همیشه سخت دل میکندم از هرچیزی از شکلاتهایم از مامان وقتی مرا میگذاشت مدرسه از پارک وقتی موقع برگشتن میشد حتی از خانه وقتی میرفتم مسافرت اینبار من زیاد منتظر نخواهم ماند مثلا آنقدر که دیگر هیچ وقت توی خیابانهایی که با تو خاطره دارم راه نروم یا آن غذایی که تو دوست داشتی را نتوانم بخورم یا بوی عطر آدمها توی خیابان هوایی ام کند من درست به اندازه کافی منتظرت میمانم آنقدر که مطمئن شوم بیشتر از آن فقط وقت تلف شده ی بین دو نیمه سرنوشتمان است و وقتی زمانش برسد تو را توی قلبم نگه میدارم و قلبم را از سینه بیرون میکنم و بعد از آن فقط با منطق ام عاشق میشوم همانجور که تو عاشق میشدی و بعد هم اگر نشد خیلی منطقی ولش میکنم بگذار تمام مردم شهر یاد بگیرند کی و کجا باید دست از انتظار بردارند... نوشته از دلارام_انگورانی آقای ربات - یه جورایی منم حس همین نویسنده رو دارم الان

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

بچه که بودم از تنهایی و تنها ماندن و تنها خوابیدن میترسیدم بزرگتر که شدم فهمیدم من تنها نیستم او همه جا با من خواهد بود در خواب در بیداری هیولای درون من همیشه کنار من بود نه میشد از آن جدا شد و نه میشد تحملش کرد فقط میشد به آن عادت کرد و من نیز چنین کردم حال با هم دوست شده ایم در خیابان ها و پارک ها با هم قدم میزنیم من گل میگویم و او گل میشنود اون گل میگوید و من باغ میشنوم خلاصه خیلی با هم دوست شده ایم نمیدانم نمیدانم یا من هیولا شده ام یا اون انسان شده است این را نمیدانم.... نمیدانم آقای ربات - هیولای درون من...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

بالاخره یه شب یه نیمه شب اون تیکه از زندگیم که به من مربوطه اون تیکه که حق منه بالاخره میرسه به دستم بالاخره حقم رو میگیرم از زندگی اون تیکه اش رو که مال منه و هیچکس نمیتونه و نباید ازم بگیره اون تیکه که حق منه و به هیچکس مربوط نیس من با اون تیکه چیکار میکنم میدونی اون شب که اون تیکه به دستم برسه یه بطری چهارلیتری بنزین میپاشم روش و یه کبریت... به آتیش میکشم زندگی که حقم بود و ازم گرفتن توش دخالت کردن و هر جوری دوست داشتن حالتش دادن به آتیش میکشم چیزی که مال منه و از آخر به دست من میرسه یه شب یه نیمه شب میزنم به کوه و دشت و بیابون همه رو ول میکنم همه رو ... ولی میدونی افسوس که من الان کوچکترین حقی توی زندگیم ندارم ... افسوس ... آهای مردم...همه این روزا این کارا یادتون باشه همه اش رو به خدا میگم... :( یادگاری از بدترین شنبه تاریخ آقای ربات - (^_%*^$_%&$_(

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

همه یک روزبه گذشته برمیگردیمبرای کسانی که دوستمان داشتندو ما رهایشان کردیمسخت خواهیم گریست!

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

به نظرم اینکه کاری نکنی بی منطق ترین کار دنیاس نه کار نه بی منطق ترین حرف دنیا که هیچوقت نتونستم اثباتش کنم یه آدم هیچوقت نمیتونه کاری نکنه حتی وقتی کاری نمیکنه داره نفس میکشه و یعنی داره کار میکنه و اگه نفس نکشه هم آدم نیست حتی اگه نفس هم نکشه میمیره و این خودش یه کاره پس چرا بازم خیلیا میگن میخوایم هیچ کاری نکنیم ؟ و به قول خودشون یه گوشه میشینن و گذر دنیا رو میبینن تا بالاخره یه بلایی سرشون بیاد و یا یه کاری خود به خود بشه ولی من تو این 18 سالی که از خدا عمر گرفتم فهمیدم تنها استراتژی که حتما شکست میخوره کاری نکردنه فهمیدم دنیا محل حرکته محل قدم زدن ، دویدن ، زمین خوردن و دوباره پا شدن فهمیدم یا باید بر خلاف جریان رودخانه پارو بزنی یا با جریان رودخانه همراه بشی و آخرش هم از یک آبشار بیوفتی پایین... به نظرم آدم نمیتونه بگه من فلان موقعیت و فلان شغل خوب رو نمیخوام چون در اون صورت اصلا آدم به حساب نمیاد و اگه آدم نباشه حیوانه و حیوان هم نمیتونه باشه پس باید آدم باشه و در مسیر زندگی کل تلاشش رو بکنه به امید اون روزی که هیچ انسانی یه گوشه زانوی غم بغل نگرفته باشه و ناامید نباش

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

داشتم راه میرفتم که نمیدونم یکی ناخواسته به من هل داده شد و من بی هوا خوردم به گوشه یه دیوار و من مردم آره به همین سادگی :) من دنبال یه بهانه کوچیک برای مردن بودم که پیدا کرده بودم پس بهترین فرصت همون موقع بود که از دید ها پنهان بشم که دیگه هیچوقت اون قبلی نشم من دنبال یه بهانه بودم که بمیرم و دوباره متولد بشم منتها یه جور دیگه یه طوری که خودم خیلی ازش خوشم بیاد و این طوری بود که آقای ربات متولد شد ساکت - با احتیاط - باهوش - کسی که خنده براش تعریف نشده بود و خوشحالی رو جز کار کردن درست کد های برنامه هاش نمیدونست کسی از تفریح و استراحت متنفر بود چون براش معنی نداشت کسی که زندگی رو یه جور دیگه حس میکرد کسی که زندگیش شده بود آنلاین و آفلاین شدن مسئله حل کردن کتاب خوندن عکاسی و شعر گفتن شعر خوندن و ساز زدن آره من عوض شدم خود بی ارزشم رو به یه آقای ربات با ارزش فروختم و خیلی هم سود کردم توی زندگی که آدماش هر لحظه با هم فرق میکنن توی مجازی یه جور و توی زندگی واقعی یه جورن من تصمیم گرفتم یه نوع باشم ساده ساده خود خودم آره من خودمو کشتم و این بهترین نوع کشتن بود یه خود کشی که لازم بو

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

گفته بودم شعر میخوانم

آری و این لذت بخش ترین کار دنیاس

حالا میخواهم در یک گوشه از وبلاگ که تازه درستش کردم همه متن هایی که خیلی دوستشان دارم را بنویسم

و یادگاری بگذارم برای آینده..

با عنوان "دفتر شعر "

امیدوارم که خوشتون بیاد.


آقای ربات - دفتر شعر

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

بنا به تصمیمی که گرفتم هر پنجشنبه یک دفترشعر اینجا مینویسم اینم اولیش زندانی شهر...فکر نمیکنم تیتر خوبی باشه برای موضوع این شعر ها چون قاطی پاتی هستن اینا ولی به هرحال حس و حال این روزامه... اگه تو خواب و بیداری گرفتار یه کابوسم اگه پروانه ام اما دارم تو پیله میپوسم اگه بی تاب خورشیدم ولی محکوم فانوسم نترس از داغی لبهام فقط دستاتو میبوسم ... همه یک روز به گذشته برمیگردیم و برای کسانی که دوستمان داشتند و ما رهایشان کردیم سخت خواهیم گریست ... چشم هات مثل اقیانوس بود و من سریع در حال غرق شدن ... مثل سربازی پیاده راه افتاده ام و فکر میکنم اگر به تو برسم وزیر میشوم ... گاهی همون آدمی شو که هیچکی فکرشو نمیکنه ، کاری میکنه که هیچکی فکرشو هم نمیکنه ... باید مغرور بود دور از دسترس خاکی که باشی آسفالتت میکنند و از رویت رد میشوند ... من نباید چیزی باشم که تو میخواهی تویی که از من میسازی یا آرزوهایت هستند و یا کمبودهایت ... گفت از سالهایی که گذشت بگو گفتم بگذار از کسی بگویم که سال ها گذشت و از "تو" نگذشت ... مرگ رویایی شیرین است برای تحمل کردن کابوسی به نام زندگی ... پنج شنبه و پرسه های بی هدف

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

صفحه بندی